تنها ترین تنها...

نمی خواهم دگر چیزی از این دنیا
گریزانم از این امروز و از فردا
نمی فهمد کسی درد دل من را
شدم آواره و تنها ترین تنها
تنهایی

نمی خواهم دگر چیزی از این دنیا
گریزانم از این امروز و از فردا
نمی فهمد کسی درد دل من را
شدم آواره و تنها ترین تنها
دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام
چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام
دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد
و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي
از ميان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت
تا همبازي فرشته ها شود .
ديروز كه از پنجره خستگي هام امروز را مي ديدم
با خود عهد بستم كه فردا ديگر خسته نباشم،
ديگر نگريم،
ديگر مهر نورزم
و ديگر عاشق نباشم،
ديگر به تكرار بيهوده خستگي اعتنائي نكنم،
حتي وقتي با خود راه مي رفتم،
مي خنديدم
و مستانه گام برميداشتم
جاي من آنجائيست كه در آن ريا هنوز ريشه ندوانده.
اينجا اما ......
پستي ها آن قدر ريشه دوانده كه ريشه من و هزاران مثل من را سوزانده.
من آنجائي خواهم رفت كه بجز من همه مانند من باشند ،
اينجا..
اما...
يكي من است
و ديگران تماشاگر من ......
پرنده اي لب تنگ ماهي نشسته بود و به ماهي نگاه مي كرد و مي گفت :
"سقف قفست شكسته ! چرا پرواز نمي كني ؟"
ماهي تو دلش گفت : اطرافيان مدام مي گويند از قفس سر شكسته وابستگي او
بيام بيرون ، اما من ميدونم بيرون آمدن همان و مردن همان
بعد با صداي بلند گفت :
" چند بار سعي كردم سرم را از آب بيرون تگه دارم و بپرم... اما...
نمي شود به خدا ......."
آخه يكي نيست به اين پرنده هاي دلسوز بگه كجاي دنيا ماهي مي تونه
بدون آب زندگي كنه !!

تنهایی من !!!
گاهی حس می کنم تنهایی در تمام سلول های تنم نفوذ کرده
و تمام اندامم تنهایی تنفس می کند.
با هر دم هوایی از احوال تنهایی ام را به سینه می کشم
و با هر بازدم آهی به در.
زمان این زمان گذرا
با آن صدای ریتمیک قدمهایش
به رنگ تنهایی من درآمده
و من در حصاری از این تنهایی
خویشتن را زندانی کرده ام .
زندانی که به دست من و با ریتم تند زمانی
که در آنم بنا شده است.
زمانی که تو نیستی و من منتظرم .
منتظر لحظه ای که خود را
در امتداد بازوان تو رها کنم .
و دستهای حلقه شده بر شانه هایم را حس کنم .
خود را به تو بسپارم و تنهایی را به فراموشی....
اما تو انچنان قدمهایت را آهسته بر می داری
که از زمان تنهایی من همیشه چند گام عقب تری.....
تو آنچنان گام برمیداری که ریتم تند لحظه های من صد بار می گذرد
و در این گذار صد بار تنها تر می شوم...
اما همچنان منظرم تا اغوشت مرا از تب تند و هزیان بر انگیز این لحظه ها رها کند
منتظرم و این انتظار شیرین ...
راه رهایی من است ...
رها خواهم شد ...
رها خواهم شد...
درست همین جا در امتداد بازوان تو و روی مدار لبانت ...
رها خواهم شد...